نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دریچه
دریچه
شنبه، 26 خرداد، 1386


آمده ام با عطش سالها!

با همه‌ي بي سر و سـاماني‌ام

بـاز به دنبـال پريـشــــــــــانـيـم

طاقت فرسودگي‌ام هيچ نيست

در پـي ويـران شـــــدني آني‌ام

آمـــده ام بلكــــه نگاهـــم كني

عاشــــــق آن لحظه طوفاني‌ام

 دلخوش گرماي كسي نيستم
آمـــده‌ام تا تــــو بســـوزاني‌ام

 آمـــده‌ام با عــطش سالـــــها
تا تـو كمي عشق بنوشاني‌ام
ماهي برگشتــــه ز دريا شدم
 تا تــــو بگيري و بمـيـــراني ام

خـــوبترين حـــادثه مي‌دانمت
خـــوبترين حادثه مي‌داني‌ام ؟
حــرف بـــزن ابــــر مرا باز كن
 ديــــر زمانيست كه باراني‌ام
حرف بزن،حرف بزن سالهاست
 تشــــنه يك صحبت طولاني‌ام
ها...به كجا مي‌كشيم خوب من؟
ها...نكشاني به پشيماني‌ام!




*بهمني


+ ا نوشته شده توسط : در ساعت <#time#>

شنبه، 19 خرداد، 1386


بر سرمای درون...

همـه لرزش دست و دلم از آن بود
كــه عشق پنـــاهي گردد
پروازي نه، گريزگاهي گردد

آي عشق آي عشق
چهرهُ آبيت پيدا نيست

وخنكاي مرحمي
بر شعلهُ زخمي
نه شور شعله، برسرماي درون

آي عشق آي عشق
چهرهُ سرخت پيدا نيست

غبارتيـــــــرهُ تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهــــــــايي
بر گــريز حضور
سيــــــــاهي، بر آرامش آبي
و سبزهُ برگچه،بر ارغوان

آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت پيدا نيست.

*احمد شاملو


+ ا نوشته شده توسط : در ساعت <#time#>
یکشنبه، 13 خرداد، 1386


یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است...

قبل از تحرير:سلام به همه همسايه‌هاي هميشه عزيز وبلاگستان...راستش اينروزها اكثر دوستان درگير امتحانات و تحقيقات و كنفرانسهاي پايان ترم هستند و البته من هم درگير ازدحام ِ جزوه هاي مانده و درس و امتحان و اوج بي ترانگي... هرچه نوشتم اين چند روز هيچكدام نشد كه بشود آنچه دلم مي‌خواست  و  نيمه كاره باقي ماند... اين شد كه تصميم گرفتم اين ۱-۲ هفته را باشعرهايي كه دوستشان دارم به روز شوم تا هم شما نفسي بكشيد از دست نوشته هاي نه چندان خوب من  و هم اينكه سر فرصت نوشته هايم را كامل كنم...

 

با هـر بـهانه و هوسي عاشــقـت شـده است

فرقي نمي‌كند چه كسي عاشقت شده است

چيـزي ز مــــــاه بــودن تـــــــو كـم نـمي‌شـود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای ســیـــب سـرخ غـلـت زنـان در مسیر رود!

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پــــرمـی کـشی و وای به حـال پــــــــرنـده ای

کز پشت مـیله قفسی عاشقت شده است

آیـیـنـه ای و آه کـــه هـــرگـــز بـــــــرای تــــو

فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است

 

*فاضل نظری


+ ا نوشته شده توسط : در ساعت <#time#>
شنبه، 5 خرداد، 1386


‹‹غـلام آن كلماتـم كه آتـش انگـيـزد...››

محبـت را زمزمه هـم كه كني

                  فـرقـي ندارد...

 

مي‌نشينم مقابل نـفس‌هايت

و مـجـذوب جاذبـه چشـم‌هايت

شراب قهوه اي نگاه ِ تـو

سُكري‌ست كه

خواب از سر مي‌پراند!

و رويا مي‌نشاند...

 

 

(هوس چله‌نشيني در دلم

رچ مي‌خورد)

 

 

مجاور مي‌شوم در

           خلسه بازوهايت...

 

 

***

 

محـبت را زمزمه هـم كه كني

                  فـرقـي ندارد...

عاشـقـانـه‌هايـم را

    به شور صدايـت

به سماع  مي‌آوري...

 

 

 

همين.


+ ا نوشته شده توسط : در ساعت <#time#>
جمعه، 28 اردیبهشت، 1386




تـَ...تَــ...تـَرَ...تَرَكـــــْــــ

 

بغض سكوتم ترك خورد

و

تو از خاطرات افتادي

روبروي نگاه‌هاي خيسم

...

(وابسته ام به خاطرات خط خطي ات...)

 

احساس‌هاي بيدزده‌ام را

  در آفتاب بودنت پهن مي‌كنم

 

دلتنگي ‌هايم را لبخند مي‌زنم

  لـبـخـنـد مي زني

    لـبـخـنـد مي زنيم

....

 

با هر تبسمت قد مي ‌كشم

هي مي روم بالا

 بـــالا...

  بـــالا

...

من چقدر حواسم پرت است

  زمان جــاري ‌ســت...

 

   سرم  

      مي خورد

         به

           سنگ

             نبودنت

                ...

تمام مي شوم...

 

۱۳۸۶/۲/۲۸

چقدر هر كه بيايد گمان كنم كه تويي...

 

همین.


+ ا نوشته شده توسط : در ساعت <#time#>

RSS 2.0